
یه شب از همین شبها ماه شب چهارده داشت ![]()
مثل همیشه توی آسمون خود نمایی می کرد![]()
وچند قدم اون ورتر یه ستاره ی کوچکتر هم با کلی حسرت به قرص ماه نگاه میکرد
ماه با شکوهی تمام نور مهتابش رو به رخ می کشید وتوجهی به نگا ههای ستاره نمی کرد
ماه با خودش گفت: من ماهم . پر نور ودرخشان تنها وبی نظیربین این ستاره اما بر عکس دل
ستاره ی کوچیک ما شکسته بود احساس حقارت می کرد از این که این قدر کوچیکه دوست
داشت زودتر صبح بشه وخورشید خانوم خودش رو بر سونه چون اون موقع دیگه مجبور نبود
نگاههای سنگین ومغرور انه ی ماه رو تحمل کند . شب ها از پی هم می گذشتند
وستاره اصلا حواسش نبود که شب به شب پرنورتر می شد یه شب زیر چشمی نگاهی